ميان شعله ها چشمم به راهت گريه افشان شد
دو گيسو را سراسيمه به دست باد بسپردم
به روحم سايه ي سروت سراپا سايه افشان شد
شميمي زان دو گلگونت سفير باد مي آورد
ز بويش جام سرخ مي سراسر خنده افشان شد
ميان خنده و گريه نگه بر ديده ات كردم
به فريادي دل تنگم شرابي جرعه افشان شد
بنوشيدم از آن جامي جهان بر من گلستان شد
جدا شد جان زتن يكسر بسويت ذره افشان شد
دلارام
