تبليغاتX
دلارام
دلارام
دوشنبه دوم آذر 1388
ياد يار ...  
شبي در سينه ام يادت به ناگه شعله افشان شد

ميان شعله ها چشمم به راهت گريه افشان شد


دو گيسو را سراسيمه به دست باد بسپردم

به روحم سايه ي سروت سراپا سايه افشان شد


شميمي زان دو گلگونت سفير باد مي آورد

ز بويش جام سرخ مي سراسر خنده افشان شد


ميان خنده و گريه نگه بر ديده ات كردم

به فريادي دل تنگم شرابي جرعه افشان شد


بنوشيدم از آن جامي جهان بر من گلستان شد

جدا شد جان زتن يكسر بسويت ذره افشان شد

                                    دلارام

یکشنبه یکم آذر 1388
نامه ...  
اولين نامه اي كه به مادرم نوشتم شش سالم بود.بعد از كلي سلام و احوالپرسي

نوشتم كه مادر خوبم من كارهاي خلاف زيادي كرده ام لطفا مرا ببخش.!

همين روزها مادر گفت كه نامه ام را از بين نامه هاي قديمي پيدا كرده.

بعد از كلي خنديدن به ياد كودكي شيرينم افتادم كه بزرگترين گناهم شايد

نگاه كردن به انگور باغ همسايه بود!

اين روزها را نمي دانم كدام كارم گناه است؟

شايد آسوده زيستن بزرگترين گناهم باشد!

شنبه سی ام آبان 1388
...  
قلم

بر سينه ي  كلك

به خواب رفت

عشق سراسيمه

بروي كاغذ دويد

چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388
دختر تنها ...  
هر وقت مادر مي آيد انگار موج بزرگي از عشق بر سرم ميبارد.توي پارك با مادر زير مجسمه اي زيبا نشتسته بوديم.مجسمه اي از مادر و كودك.برگهاي زرد و نارنجي بر سرمان مي باريد.

گرم نگاهش بودم كه دختر كوچكي از دور آمد با نخي آويزان از گوشش.دستمال مي فروخت.من و مادر هر دو اسم و سن و سالش را پرسيديم.فقط  گفت اسمم زهراست.پرسيدم تنهايي اينجا تو اين هواي سرد چكار مي كند.اما پاسخش تنها نگاه سردي بود و بس.

جواب بقيه سئوالهايم همان نگاه سرد و خسته بود.آخر سر هم با نگاه عاقل اندر جاهلي ما را ترك كرد!

من مانده بودم ومادر و يك دنيا غصه و بي كسي دختر كوچك تنها.

باد برگها را ميان من ومادر مي رقصاند و سكوت ما آهنگ غربت دخترك را مي نواخت.



سه شنبه بیست و ششم آبان 1388
سفر ...  
خدايا تيك تيك ساعت را كه مي شنوم دلم از خنده

مي شورد.نمي دانم اين سفر رفتن است يا آمدن!

یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388
گناه ...  
گناه بهانه اي بود كه اشك ديدار را

  در سراي بخشش تو به رقص آورم.

چهارشنبه بیستم آبان 1388
ترديد ...  
شايد هميشه بهترين تصميم ها را در اوج ترديد گرفته ام.

نگاهت كه مي كنم دوباره تصميم مي گيرم كه تو را انتخاب

كنم.نمي دانم شايد دوباره در اوج ترديدم.

آن شب در تاريكي كلامت آرام زمزمه كردم تصميم شيرين

با تو بودن را.دلم را كه به سويت برگرداندم تو خوابيده بودي.

و من هم آرام در خود پيچيدم.

تو را به خوابت سپردم شايد شبي تو هم در اوج ترديد

تصميم بگيري كه بيداري  را به خودت تقديم كني

جان شيرينم...

چهارشنبه بیستم آبان 1388
معشوق من ...  
معشوق من

همچون طبيعت

مفهوم ناگزير صريحي دارد

او با شكست من

قانون صادقانه ي قدرت را

تاييد مي كند

                           (فروغ)

دوشنبه هجدهم آبان 1388
غربت ...  
سيلي آواز من از ياد ياران بودن است

سبزي سوداي من از زير باران بودن است

خاطر خال من از زخمي ز خاران بودن است

غربت آرام  من در غيب غاران بودن است

دوشنبه هجدهم آبان 1388
رد پا ...  
بندهاي كفش من در پيچ و تاب راه ها

خسته از سرماي هرز و بي قرار بادها

مي روند و مي برند با خود مرا از يادها

رد پاي من بماند در عبور از سال ها



یکشنبه هفدهم آبان 1388
ديدار ...  
از روزنه در كه بر آغوشت غنودم

اشك حوا را بر سينه آدم سرودم

یکشنبه هفدهم آبان 1388
مخمل سرخ ...  
چين ابروي خيالت كه به يادم آمد

مخمل سرخ لبت را به نگاهم بستم

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
...  
از ابرها كه بگذري

بوي باران را نخواهي شنيد

چهارشنبه سیزدهم آبان 1388
به ياد تو ...  
چه تلخ بود كه از عشق برايم گفتي و بر من خنديدي كه از عشق هيچ نمي دانم.

و چه مي دانستي كه من هر شب در سكوت به ياد دستان هميشه خسته ات

آرام مي گريستم.

یکشنبه سوم آبان 1388
نگاه خدا ...  
بر روي ما نگاه خدا خنده مي زند

                                                                                 فروغ